حسينقلى خان شقاقى
48
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
الدوله اول حكم به دست بريدن نمود و بعد از خانوادهء من سؤال كرد . گفتم كه پسر ميرزا رضا قلى خان نايب وزارتخارجه هستم و به خانهء وزير به مكتب مىرفتم . اين فراش جلوى مرا گرفت و دست به صورت من كشيد و براى تنبيه او با تپانچه به او جواب گفتم . مرحوم حاجب الدوله كه بعد به لقب اعتماد السلطنه ملقب گشت اتفاقا همان روز در خانهء اعتضاد السلطنه وزير علوم در خدمت وزير امور خارجه و پدرم مهمان بودند . فورا مرا همراه برداشته به خانهء وزير علوم ورود نمود . حضرت وزير و پدرم قبل از او حاضر مجلس بودند . اظهار داشت كه مقصر دولتى آوردهام . اين پسر يك نفر فراش شاهى را زخمى نموده است و بايد به عرض حضور همايونى برسد و دستش را ببرند . پدر بيچارهام از اين مذاكره بسيار غمگين گشتند و حضرت وزير متأسف و اهل مجلس متعجبانه به من نظر مىكردند و فرصت حرف زدن به من ندادند . يكى مىگفت چنين پسرى را بايد زهر داد و كشت . ديگرى مىگفت عجب بدذاتى است و هريك مرا هدف ملامتى مىكردند . بالاخره پدرم گفت او را به انبار شاهى بايد انداخت . هركس به انبار ميرفت ديگر رهايى براى او نبود تا بميرد . حضرت ميرزا سعيد خان وزير فرمود ابراهيم خان سعد الدوله حاكم بم و نرماشير در تهران است . مهدى را به او بسپاريم ببرد كه سوار مستحفظ سرحد بلوچستان بشود . در آن ميان مرحوم ميرزا يعقوب خان پدر مرحوم ميرزا ملكم خان ناظم الدوله به صداى بلند اظهار داشت كه از اين احكام خدمتى به دولت و ملت منظور نيست . بهتر اينكه او را به جناب حسنعلى خان وزيرمختار بسپاريد كه به فرنگ برود . اگر در آنجا خطائى از او سر زد به حبس ابد خواهد افتاد و اگر بالعكس تحصيل نمود آدم شد يك نوكر صحيح عالم براى دولت تهيه نمودهايد . هنوز نطق مرحوم ميرزا يعقوب خان به آخر نرسيده بود كه دست حضرت وزير به تسبيح رفت « و اللهم يا من يعلم اهد من لا يعلم » شروع گشت و از حسن اتفاق استخاره خوب آمد . فورا راپرتى به دست مبارك خود به حضور همايونى عرض شد و سيصد تومان خرج تحصيل برقرار گشت و پدرم آسودهخاطر شد و مرا به خانه برده در تهيهء مسافرتم برآمد . از جمله يك كليجهء ترمهء اعلى به من داده و مقدارى اشياء نفيسهء